از شعر های پیشانی ات
حالا که دوری ات
تمام ماهیهاست
و نزدیکی ات درخت
تو را
به اسم کوچکت صدا می زنم
آبی!
و شب که نردبان من از آسمان انگور
طلوع می کند
یک ستاره
به نیت آبی...
یک ستاره برای پیشانی ات
عقربه ها1
به قول خودم
که قرارهایی پشت ساعت دیواری کمین کرده اند
و تو که از قول خودت
می افتی توی پیشانی ام
¤
می خواهم تمام قرارهایی را که نیامدی
بالا بیاورم روی ساعت دیواری
حالا
بگذار این عقربه ها چند تیک جلوتر بیایند
که سرمای تو را با برف قدم می زنم
و با درخت تنها می شوم
وقتی که در کفشهایم رشد می کند.